![]() |
![]() |
|
| شعر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:55 توسط مینا |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 13:27 توسط مینا |
|
|
ای زن که دلی پر از صفاداری
از مرد وفا مجو مجو هرگز او معنی عشق را نمی داند راز دل خود به او مگو هرگز
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 14:26 توسط مینا |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 20:9 توسط مینا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 23:22 توسط مینا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 23:19 توسط مینا |
|
|
سامان جان
به نظر من اگر به گفته اندر ه ژید عمل کنید حتما موفق خواهی شد که می گوید: ناتانائیل*آرزو نکن که خدا را در جایی جز همه جا بیابی. هر مخلوقی نشانی از خداست وهیچ مخلوقی او را هویدا نمی سازد. همان دم که مخلوقی نظر ما را به خویشتن منحصر کند ما را از خدا بر می گرداند.ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد دریغا که نمی دانیم همچنان که در انتظار او به سر میبریم به کدام درگاه نیاز آوریم. سر انجام این طور نیز میگوییم که او در همجا هست هر جا و نایافتنی است به هر کجا بروی جز خدا چیزی را دیدار نمی توانی کرد خدا همان است که پیش روی ماست ناتانائیل ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری ناتانائیل*من شوق را بتو خواهم آموخت اعمال ما به ما وابسته است همچنان که درخشندگی به فسفر. درست است که اعمال ما ما را می سوزانند ولی تا بندگی ما از همین است و اگر روح ما ارزش چیزی را داشته دلیل بر آن است که سختر از دیگران سوخته است . برای من خواندن اینکه شن ساحلها نرم است کافی نیست می خواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد برای من بیهوده است هرگز در این جهان چیزی ندیدم حتی اندکی زیبا باشد مگر آنکه فورا آرزو کردم تا همه مهر من آنرا در بر گیرد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 23:9 توسط مینا |
|
|
شقايق
تازه معناي زندگي را فهميده ام كه زندگي بي عشق پوچ است بي معنا و بي هدف است او مرا متوجه زيباييهاي زندگي كرد او معناي زندگي را به من آموخت و مرا با آن آشي داد حالا بوي نسيم را ميفهمم و صداي پرندگان مهاجر را مي شنوم و همه را در دل تحسين مي كنم و اين بخاطر اوست اويي كه حالا با هر نگاهش زندگي را برايم معنا ميكند اويي كه هر وقت به صورت مهتاب گونه اش نگاه مي كنم گونه هايش از شرم به سرخي مي گرايد ومن آن را دوست ميدارم حالا ديگر هر روز با هزار اميد تصوير او را بر بام هستي ام نقش مي بندم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 13:17 توسط مینا |
|
|
اکنون که نامردان فاصله را نمی شناسند وصدای بی فروغ دختران در پس ترانه های شهوت خاموش مانده است اکنون که پرندگان عاشق برای سوخته تنها دشت مهر بر روی سنوبر بی سبری منالند و چشمان من پیچ و خم جاده انتظار را می پیماید صدا ها به اوج رسیده اند و خانه ها بی جان شده اند اما تو نیستی ولی میایی در آینده زمان زمانی که به سکوت رسیده اند صدای می زنی وقتی که نمی شنوند میمانی زمانی که نمی خواهند آری تو می آیی همراه ابرو خاموشی و آن وقت است که زمین و زمان فریاد زد زندگی خداحافظ
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 1:9 توسط مینا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 22:10 توسط مینا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
|
RSS
|